سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سلوک

  بسمه الرئوف بالعباد

       روزی در میان تمام آفریده هایت خلق شدم. من از نیستی به هست آمدم ، چون "تو" ای واحد قهار اراده فرمودی. زیستن در میان ادمها به من آموخت عشق را، ایثار را و... عصبیت و خود خواهی را و... . از آن نور زیبای ساطع از خلق بی بدیلت دور شدم. هر روز بیشتر... به خیال خام ِاینکه دنیا را کشف میکنم! خود را گم کردم! خود ِنازنینی را که فقط برای پرواز خلق شده بود. گذر دوران چرخید و سیاهی حاصل از آدمیزاده ی ساهی بودن ، حاصلم را به باد برد! اگر دین آموختم ، مایه ی غرورم شد. علم مرا به خود پرستی واداشت! خود را محوری پنداشتم که جهان گرد او میگردد! خطا نمیکند، خطا نمیرود و... ناگهان از پس ِ گذشتن نیمه ی عمر... موجودی ضعیف نمایان شد ، موجودی که در برابر کوچکترین خواسته های نفس چنان ضعیف است که به طرفت العینی سر به تعظیم فرود می اورد! و غرور اجازه نمیدهد خطا را بپذیرد. به اعمال که نگاه میکنم، پاره ای به پسند مردمان میبینم و پاره ای به فریب ِخویش ِملامتگر! چه کردم با آن آیینه ی صیقل خورده ی نهاد که جز نقش تو اَم درآن نبود! در میان رشته هایی از وابسته گی و دین نمائی و ظاهر فریبی چنان گرفتار آمده ام که ... دیگر خود را نمیشناسم!

   نه این سیّاس ِ ظاهر الصلاح! "من" نیستم! آن مخلوقی که که امانت عشق بدو سپردی تا میان مردمان قسمت کند، مخلوقی که با سر انگشت رحمت و عاطفه بر قلبش مهربانی الهام کردی امروز از فرط سیاه انگاری در کشاکش تردید انسانها را ترک کرده است! این آفریده که جز بخشش و زیبایی از تو ندیده فقط نازیبایی مردمان را میبیند! پروردگار! من با خود چه کردم؟؟؟!!! تا کجا افسار به دست خنّاس بوده که حالا با این غریبه ی گم شده در آیینه چشم در چشم میشوم؟ شادی اش بی پایه است و هر خنده اش پر حساب و کتاب! زبانش به تسخیر مردمان میچرخد! وگامهایش مانند اعداد !! حساب میکنند و حساب میکشند!!! نه ! تو این را نمیخواستی! آن بنده ای که تو میخواستی این نبود! وایِ من! که نشانم دادی باید چه باشم! فاجعه دقیقاً همینجا رخ میدهد ؛ من میدانم انسان کامل، آنچه تو میخواهی چه گونه است!!! میدانم طریق زندگی اش ، علم اموزی اش ، مراوده اش با مردمان حتی فعالیتهای ساده انسانی اش باید چگونه باشد! بهانه ام به باد میرود!

  روزگاری در مرکز عالم بودم، روزگاری نقاّد آدمیان بودم، امّا هر چه گذشت بیشتر نشانم دادی که این مخلوق بدترین ِ توست! از کجا که در جانشینی هم نوعان پلیدتر از ایشان سلوک نکنم؟؟ بارها نشان داده ام که هر کاری از "من" بر می آید!! هر کاری!

  برای آنچه فوت شده جز شرمساری هیچ ندارم ، و آموخته ام عالم را درون خویش بیابم.فضیلتی اگر هست و اگر باید باشد اول در درون من است! درون ذهنی که باید نماز بگذارد، روزه دار باشد ، حجاب داشته باشد! من افسار ذهن به دست خنّاس سپرده ام و جوارح ظاهریه را ریاضت بی حاصل میدهم! چه تلاش عبثی! داستان ِتکراری عابدان ِظاهرالصّلاحی که مقهور ِالحاد شدند! نه من این داستان را دوباره بر تارک دنیا تکرار نمیکنم! برای نسل آدم هر چه خطا تا به امروز کرده ایم کافیست.

  نمازت را، پوشش را، ذکر را و هر چه از من میخواهی ؛ تمام رحمتی که باید نثار مردمان کنم ، در ذهنیست که باید پاک باشد! ودنیا از ذهن ادمها اغاز میشود. دنیای زیبا از اذهان زیبا و دنیای پلید از اذهان پلید! و من به خود بازگشتم! مردمان را کنار گذاشته ام تا زندگی کنند! به ذهن خود با زگشتم .به ذهنی که حق دارد فقط از تو پر باشد! فقط با تو باشد! مالامال از مالکی که تغیّر نمیپذیرد.



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 91/6/19 ] [ 6:5 عصر ] [ م.رزاقی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

م.رزاقی
راهی پیش رو است ، بس صعب... راهی از خود به خدا... در انتظار مدد آسمانی اش قلم را نذر کرده ام !
لینک دوستان
برچسب‌ ها
امکانات وب
ایران رمان


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ