<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://jurist313.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">سلوک</title>
	<link href="http://jurist313.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sun, 20 May 2012 13:41:04 GMT</updated>
	<author><name>م.رزاقي</name></author>

	<openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>5</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:jurist313.ParsiBlog.com/Posts/61/%d8%b4%d9%8a%d9%81%d8%aa%d9%87+%d9%8a%d8%a7+%d9%81%d8%b1%d9%8a%d9%81%d8%aa%d9%87+...+%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%84%d9%87+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%a7%d8%b3%d8%aa!!!!/</id>
<updated>Sat, 19 May 2012 19:33:00 GMT</updated>
<title type="text">شيفته يا فريفته ... مسئله اين است!!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp; بسمه المقدّر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp; در رستاخيز وابستگي هاي آدميزادي ، لحظه اي به خود ميآيم ! در کانون طوفان ايستاده... سر برآسمان... زانو بر خاک... ومن درک کردم انسان بودن را... . در بهت ِفَهم اشتباه مانده ام ، با ناباوري خودي را که ساخته ام ميبينم ، چگونه ميسوزد وميريزد ! نه حتي براي خاکسترش هم دلتنگ نيستم . اين مني که رفت مولود غرور بود ، مولود خود فريبي من ؛ وقتي بنام زيباييها زشتي هايم را توجيه ميکردم . ومنکه شيفته ي آن زيبائيها هستم بزرگترين ظالم ِبدانهايَم !!! اين حقيقت ِتلخ ِامروزم بود...إنّي ظلمت نفسي...در من پديد آمد! شرمسار نامي که لايقش نيستم و محبّتي که ادعايش براي معراج کافيست و من بي توجه به اين حبّ، راه خويش و خويش پرستي رفته ام . از معرفتم ميپرسند...زبان کوتاه و بيان قاصر . از محبتم ميپرسند...نه حقّش ادا کرده و نه اصلش .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp; وقتي دنيا در لحظه ، لحظه هاي عمرت معنا ميشود و نيازي نيست تا غرق مادّه شوي ، عمق فاجعه به چشم مي آيد . گاهي معنويت ظاهري همان دنياي فريبنده ايست که تو خود را از هر چه و هر که در آن است برتر ميبيني! واين نفس ِدنيا پرستيست! چگونه وقتي خود را نساخته اي ، عيب ديگري ميجويي ؟ شرم را معنا کن ... . روزگاري رياضت ترک دنيا بود و امروز همان رياضت موجب مرض ! شده! ... که اگر افسار نفس به تقواي عملي ونه نظري بسته بودم،امروز اين مرغک دانه چين بلاي جانم نميشد ! که هر چه شد از شيفتگي من بر خود شد ، ان لحظه که برتر از تمام عالم قرار گرفتم...داناي مطلق...مدعي رهرو صراط بودن! و من پيش چشمان خود شکستم! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; در من چه ديده اي داناي مطلق، که اين چِنينم به خاک ميکشاني؟ ميهراسم از لحظه هاي پيش رو که برسند ومن از حقيقت دور باشم . ميترسم براي نهالي که هنوز آن چنان پا بر جا نمي بينمش که تاب طوفان بياورد. من مجنون ِ ليلاي تو بودنم! مست از مي نابي که،عالم خلقت را مست تو کرده است. بعد چشيدن اين طعم مستي، مرا بر من مي نماياني که چه ؟ معترف به شکستم ! معترف به فريب خويشتنم . استعانت ميان لحظه هايم پر رنگ تر از هر روزنشسته ، ايمانم بر کف دست ميسوزد و جانم را به قبضه ميبرد! امروز مصداق بارز درک بي پناهي اَم . شکسته از آوار خويشتن... چشم بر روزنه اي که بگشائي... دست برآري که جز تواَم دستگيري نيست !&amp;nbsp; من چنان فريفته ام ،که بغير شيفتگي اَت دستاويزي ندارم . مباد به حال خويشم رها کني...مباد ضعفم را دليل ناتواني بر بازگشتم گذاري...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که من هنوز به معجزه معتدقم ! ميدانم اميد بر بازگشتنم هست که اگر نبود اين آتش به جانم نمي آنداختي... شعله اي برافروخته محبوب... از من هيچ باقي نميگذارد... ومن براي بنده گي ات هيچ ميشوم ! &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jurist313.ParsiBlog.com/Posts/61/%d8%b4%d9%8a%d9%81%d8%aa%d9%87+%d9%8a%d8%a7+%d9%81%d8%b1%d9%8a%d9%81%d8%aa%d9%87+...+%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%84%d9%87+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%a7%d8%b3%d8%aa!!!!/" title="شيفته يا فريفته ... مسئله اين است!!!!" type="text/html" />
<author><name>م.رزاقي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:jurist313.ParsiBlog.com/Posts/60/%d9%85%d9%82%d8%af%d9%91%d8%b1+%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7.../</id>
<updated>Tue, 01 May 2012 06:55:00 GMT</updated>
<title type="text">مقدّر فرما...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;بسمه الغفور&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; کنار خاطره ي عمر رفته نشسته ام ، جويباري که گاهي خشک بود و گاهي سيل زده... با روزهايي دور و نزديک ، آرام و مشوّش امّا همواره سرشار از نگاه تو ! نگاهي که مرا غرق شرم ميکند ... چه زيبا حتي روزهايي که به يادت نبودم ، مهرباني ات را از دلم دريغ نکردي ... چه زيبا وقتي من دغدغه ي عصيان داشتم ؛ تو سبب سازي غفران نمودي... و من ، جَهول وار ! هر چه بدست آمد به پاي توانايي محدود بشري ام گذاشتم ! غافل از اين که تنها توانايي من درک ناتواني ام بود! امروز وَراي تمام لحظه هاي اوج و هزيز ، فقط يک نکته مشترک ميبينم ... قدرت لايزالي اَت و تدبيري که بي شريک به اداره مخلوقات پرداخته . مسحور ميشوم وقتي نگاه ميکنم چه مدبّرانه قدم به قدم ، آموختي اَم انچه را بايد مي آموختم . من از درک خود و انچه بايد بخواهم عاجزم... وتو ميداني که مخلوق ضعيف کِي چه چيز ميخواهد ! چگونه ميتوان منکر حضور مداوم و هماره اَت در صحنه ي خلقت بود ، وقتي چنين نزديک ... چنين عظيم ، مشهودي !!!! مجنون حضورت ميشوم ، مست از مِي اَلَست ... سِماع ميگيرم ... که هيچ معادلي را با اين حال نه توان مقابله است و نه برابري!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کشف را معنا ميکنم در شناختن اين موجود پيچيده ، من ، که تو را ميجويد اما درگير و دار خويشتن... شهود را کشف ميکنم !!! با ديدن دست مهرباني که وسيله سازي ميکند از ميان بدترين شرّ ها... زيباترين خير را !! بهت زده ، کنار مي نشينم تا سبب سازي خالقانه ات راه را نشان دهد که من هر بار رفتم نرسيدم و تو نرفته رساندي ام به آنچه ميخواستي و آنچه بايد بودم! به عمل حقيرم نگاه نکن که در اين دل ، جز سوداي آسماني ات ، آرامي نيافتم&amp;nbsp; که با تمام داده هايت ، جز محبت تو آتشي براي گرم کردن دَم حياتم نميخواهم ! فراتر از تمام نيازهاي انساني که، برايم خلق کرده اي و به زيباترين وجه ممکن پاسخي برايشان آفريدي ... طلب ميکنم تو را !! شکر گزار حضورت و آنچه عطا کرده اي ! که يا ربّي... به من بيش از استحقاق داده&amp;nbsp; اي! آنچه بخشيدي در خور کردگاري ات و نه مقتضاي برخورداري اَم ... که من هر چه در خود گشتم کمتر دليل يافتم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp; وقتي تمام معادله هاي زميني ام را به هم ميريزي... وقتي که ادعاهايم را پوچ مکيني... وقتي استعدادم را به سخره ميگيري... اول مبهوت ميشوم و بعد کم کَمَک... مي بينم حقارتم را در مقابل عظمتت ... خرد ميشوم و اين خرد شدن اغاز رشد است! که در پيشگاهت هر که شکست ، رسيد... و هر که رسيد ، هيچ نخواست ! روياي آدميزادي ام&amp;nbsp; شده وسيله ي شناختن! پله ها را ميروم و گاهي سقوط ميکنم ! خرد ميشوم ... کمي دورتر ، کمي نزديک ... امّا از تو نخواهم بريد ، که لذتي زيباتر از ستايشت، حلال ِمخلوق نکرده اي . ذاتم را به ستايشت افريده اي ، زبانم را بر سَبيل شکر خلق کرده اي ، قلبم را مجنون خواستنَت مقدّر فرمودي و من هر چه کنم ... به هر اعلايي که برسم...باز تو را کم دارم... که هر خواستمت بر عطشم افزود و هر چه يافتم بر شوقم ! جز خودت،آرامي برايم خلق نکرده اي ! بيهوده است هر جستجويي که من نا منتاهي طلبم و تو تنها بي انتهاي عالمي!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp;ذکر به حمد برميدارم... خشوع ميطلبم و صبر را بار ديگر تجربه ميکنم... که هر چه يافتم از صبر بود !!!! يا حاکم مطلق ... رئوف به ضعيف! ...غفور به مذنب !... عليم به جهول!... مقدّر فرما ؛ که دست از طلب ندارم !!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jurist313.ParsiBlog.com/Posts/60/%d9%85%d9%82%d8%af%d9%91%d8%b1+%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7.../" title="مقدّر فرما..." type="text/html" />
<author><name>م.رزاقي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:jurist313.ParsiBlog.com/Posts/59/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d9%81%d9%85.../</id>
<updated>Tue, 24 Apr 2012 10:29:00 GMT</updated>
<title type="text">معترفم...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;بسمه المقدّر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از آن دَم که نداي مقتدايم در گوش زمان پيچيد ، که خود را بشناس...پس خدا را شناخته اي ! ،&amp;nbsp; دغدغه ام شد شناخت اين موجود پيچيده ي خفته در من . هر قدم که بسويش بر داشتم ،جز تعجب و وحشتم نيفزود که آيا اين منم ؟؟ اين خواسته هاي رنگارنگ واينهمه تمايلات خفته از کجا آمده بود ؟ روزها و ماهها و سالها سعي کردم و گمان بردم که اور ا تربيت ميکنم ! اين کودک بهانه جوي دروني را !!! امّا هر از چند گاهي با شيطنتي به عقل ثابت کرد که&amp;nbsp; تهذيب او بيش از تصور من دشوار است . گاهي خسته ميشوم . دور شدن از آدم بودن در طول روزهاي گذشته نه تنها کمکي به کنترل اين موجود دروني نکرده که زيرکي اش را افزوده و سياستش آموخته... ترک انسان بودن و تلاش براي ناديده گرفتن نيازها جز ضعف روح و تقويت سيّاسي نفس ثمري نداشت!! اين است معجزه ي کلام عزيزترين و بنده ترين بنده ي پروردگار که &quot;لا رهبانيت في الاسلام &quot; ... که رهبانيت فقط فرار است از رويارويي با موقعيت انتخاب !پافشاري بر طريقي که خيري در آن نيست ، اصرار بر حفظ انچه بايد ترک شود ...نامش هر چه بود تزکيه نبود! صبر شايد اما تهذيب نه !!!&amp;nbsp; ظلم به نفس شايد اما تأديب نه !! اين است که امروز ناگهان کودک بهانه جوي دروني بيدار ميشود ... اشک ميريزد آنچه حقّش بود و از او دريغ شد مطالبه ميکند ! طهارت روحي چيزي نبود که در ميدان جنگ بدست آيد و من امروز معترفم که يا رب انّي ظلمت نفسي... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اقرار به وحدانيت خالق و مدبّر جهان...بيش از انکه به زبان باشد به دل و جوارح است . امروز از پس سالهاي از دست رفته تنها&amp;nbsp; يک آموزه دارم و ان اينکه قدم اول در راه رفتن و رسيدن &quot;توحيد&quot; است .توحيد سخت ترين مرحله ي بندگي است .سرّ جاري در کائنات است که هر صبح و شام ذرّه ذرّه ي خلقت به فرياد مي آرَدَش اما، من ِ انسان ِبرتر از مخلوقات جماد، هر روز بارها و بارها از اين اقرار سر ميتابم. هربار به اعتماد به خود با غرور سر به آسمان مي سايم... هر وعده که انساني را بيش از مقام انسانيتش پاس ميدارم ... در تمام اين لحظه ها از اعتراف به وحدانيت تو پروردگار مطلق روي بر تافته ام. حال بر سر سجّاده باشم يا بر خم مِي !!! ادعاي اعتماد به تو که وِرد زبان خاک الوده ي من است مقدّس ترين ادعايي است که ميتوان داشت.ادعايي که ميطلبد هر چه غير توست در مقامي پايين تر از تأثير بر جهان دروني و بيروني ام قرار گيرد... در عمل بايد!!!... .حذف ميکنم آدم ها را از مؤثر بودنشان... خرد ميکنم اين موجود مغرور دروني را که فخر فروشي اش گوش عالم را کر کرده ... امّا بي نگاه تو و بي مَدد آسماني ات عاجزم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لطيفا... عاجزم از جنگ با خود ! طلب تو شعله به جانم ميزند اما راه ندارم... بي مددت نميتوان راهي چنان صعب را پيمود... مباد سرکشي ام موجب طردم شود... مباد شورش دروني ام طغيان نام گيرد... مباد رهايم کني ! ملتمس درگاهت... به حقارت سر به آسمان کائنات برداشته در اين انديشه که حقارتش را در برابر قدرت لايزالي ات فرياد زند... معترف به نتوانستن است و مقرّ به عجز ِهر انکه آفريده ي توست... که ذات آفريدگان برابر ضعف است و لاغير ! ترديدها را ميشويَم ، باران رحمتت را ببار بر اين خشکه زار! دستانم را بگير هر چند از فرط خستگي به خاک چنگ زده باشد ، که پاگير اين خاکم و جز به مدد تو کنده نميشوم... من اميد بتو بستم و از غير بريدم... دريغ مدار يا ربّ لطفت را بر پريشاني لحظه هايم... زمزمه ات ميکنم ، معجزه کن تا فريادت بزنم! مست و مجنونم کن... چنانکه پيش از من ديگراني را مست کردي ... انابه ام را بشنو و درياب... که مقرّم تو بهترين شنودنگاني...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;nbsp; دست غيب برون آر و برسينه نامحرم زن... تواني ده آنچه بايد باشم نه آنچه فکر ميکنم ... تواني ده در کنار آدم بودن ، با پذيرش آنچه مقتضاي آفرينش من است به بندگي ات برسم ، به اطاعت ... اطاعت محض از آنچه فرمودي ، بي هيچ پرسشي ... خالقي... درياب بنده ي عاجزي را که به ناتواني خود و به قدرت مطلقه ات معترف است... &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jurist313.ParsiBlog.com/Posts/59/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d9%81%d9%85.../" title="معترفم..." type="text/html" />
<author><name>م.رزاقي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:jurist313.ParsiBlog.com/Posts/58/%d8%af%d8%b1+%d8%aa%d9%85%d9%86%d9%91%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%88+.../</id>
<updated>Sun, 22 Apr 2012 15:01:00 GMT</updated>
<title type="text">در تمنّاي تو ...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;بسمه العليم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با نگاهي سرشار از تمنّاي مهرباني ات ، بار ديگر سر به آسمان بر ميدارم. شيفته ي لحظه هاي ناب ِلمس ِعشق ، بر باده سراي سجّاده ، دلگير از خود پرستي که دلم را فرا ميگيرد تا فراموش کنم چقدر شيفته ات هستم ... بازگشته از راهي که فقط با تو انتهايش را ميخواهم ، با بغضي فرو خورده و عرق شرم بر پيشاني ، با دستي لرزان تو را ميطلبم . مشتاق به لحظه اي که شوقت در قلبم چنان سرشار شود که جز تو نخواهم ! من ديوانه ي تو اَم ، ببخش لحظه هايي که اين جنون را فراموش ميکنم ! آرام ِدل بي تاب ، برلب جز ذکر شکر نمي نشيند ... که از بن چاه ! مرا به آسمان بخشش سوق ميدهي !&amp;nbsp; حتي اگر چشمانم را ببندم... بازهم لطف جاري ات ميان لحظه ايم پر رنگ ترين است ! حتّي اگر گوشها را فرو بندم ... نواي عاشقانه ات که مرا ميخواند! از هر غشائي ميگذرد تا به يادم بياورد لذّت با تو بودن را در هيچ همراهي نميتوان يافت .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خالق وجود ِمن... قدرت مطلق... من ديدم چگونه دستم را درست زماني که دستگيري نبود ! گرفتي... شکرت در لغت نميگنجد که همه عالم جماد و حيات ! به ذکرت مشغولند و از حمدت ناتوان...! پاسخ نامهرباني اَم ... پاسخ رَميدنم !! هر چه بود ...مهرباني و عشق نبود! امّا دريغ نکردي تا بار ديگر اين مخلوق با ديدگاني متعجب به آسمان خيره شود و زمزمه کند...آيا بازهم ؟؟؟ ... وتو مهربانا باز هم مرا طلبيدي ! هر بار نا محرمي در خلوت انسمان آمد ، غيور نازنين ِعمر من ، بيرونش راندي... تا من بدانم که جاي تو آنچنان دست نيافتني است که با هيچ مخلوقي پر نمي شود ! وامدار خلقتَت هستم ، نه فقط براي آنچه بخشيده اي... نه فقط براي نعماتي که مدام و پي در پي ميرسند... که براي عشق مداومي که حتي در لحظه ي رَميدنم از دام محبّتت ، از وجودش محرومم نميکني... چقدر دنيا پيش لحظه ي با تو بودن نا چيز ميشود... حال مغروق درياي جنون تو را ميفهمم که چگونه در آني و کمتر از آن ! مست تو است چنانکه دنيا را به هيچ ميگيرد .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp; نسشته بر کنار خاطر دردمند ِ خود پرستم ، مي طلبم تو را ... در اين سودا که بار ديگر دستي بر آستان رسانم و رنج بي وفايي ام را که داغي شده بر دل دردمند کوتاه کنم .عجيب است که گريختن از دام محبت تو مرا بيش از همه مي ازارد ! عجيب است که اسير تو بودن به هر آزادي مي ارزد... کشف خواستَنت از ميان تمام خواستني ها ، تا به کِي آزمون ميطلبد ؟ تا به کي بايد از ميان هجوم مادّه و عاطفه بگذرم ؟ ميدانم تو دلِ آبديده ميخواهي ... ميدانم عزلت نشيني ثمري جز ضعف ندارد ... ميدانم عشق تو و تقوا عجيب به اميخته اند ... اما دست عملم را بگير که گذشتن از گذشتني ها !! بي ياري تو نا ممکن ترين عبور زندگيم خواهد بود . معترفم به تمام گم شدن هايم وقتي بدنبال نشانه هايت نرفتم ! پاهايم را توان رفتن و ايستادن باش درست همانجايي که تو سلوک يا سکون را ميپسندي... که حتي تنفسم از اراده من خارج است !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&amp;nbsp;اين ذرّه ي سرگردان به هر نسيمي از دست ميرود... دست غيب برون آر و بر سينه ي نا محرم زن... که هر چه جز تو حرام است بر وجود من...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jurist313.ParsiBlog.com/Posts/58/%d8%af%d8%b1+%d8%aa%d9%85%d9%86%d9%91%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%88+.../" title="در تمنّاي تو ..." type="text/html" />
<author><name>م.رزاقي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:jurist313.ParsiBlog.com/Posts/57/%d8%a7%d8%b2+%d9%85%d9%86+%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1+%d9%88+%d8%b2+%d8%aa%d9%88+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1.../</id>
<updated>Sun, 25 Mar 2012 18:06:00 GMT</updated>
<title type="text">از من فرار و ز تو قرار...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;بسمه العزيز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&amp;nbsp; رازيست در ميان ديده هاي جهان از تماشاي آثار خلقت ، وتو عجيب مينمائي !!! از من فرار ... و ز تو قرار... چه سرّي در محبتت نهاده اي که هيچ مخلوقي تاب ندارد جانشين اين آتش ميان دل من باشد!! بازگشته ام از راههاي نرفته ، با تجربه هايي نديده بسويت بازميگردم ، زانو زده و مقهور... بي تاب از دوريت... که کنار ياد تو بودن نهايت آرامش من است. خداوندگار ... آفريننده... خالق... به چه وصف نشيند اين همه مهرباني و اغماض در ميان روزهاي آدميزادي ام... تو صبوري... و من صبر را مي اموزم ... که عشق بدون صبر بي معناست... تو صبر ميکني بر گريزهايم... ومن بازميگردم شرمگين ، که شايد با اشک بشويم کدورتي را که در سجّاده ام افتاده... تو از من خسته نميشوي ميدانم ... تو به من مشتاقي ميدانم ... اما من نادم از لحظه اي غفلت ... ترس دارم بتو بازگردم، اميدم را از آستانت مبر... چشم به درهاي آسمان دوخته ام ، در انتظار معجزه و معجزه ي من تويي ، من از تو جز تو نخواهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&amp;nbsp; سال ها با خود انديشيده ام ، که راه با تو بودنم بريدن از انسان بودن است . پشت به زندگي آدميزادي... رو به خلوت وعزلت... اما اين روزها و دقيقه هاي غافل و بيدار... حاصلش يک فهم بود،که تو راهبه نميخواهي... قديسه شدن نهايتش بريدن از لحظه هاي وسوسه است... تو انسان را قوي ميخواهي در معرض وسوسه اما فتح ناشدني... گوشه نشيني ام حاصلي جز ضعف نخواهد داشت... من نماد آفرينشم که بايد به جهان بنده گي را ياد اوري کنم... پس بايد بنده بودن را در کنار همين هجوم ... در کشاکش همين نبرد دائمي ماده ومعنويت ياد بگيرم. چقدر سخت است!!! پشت ديوار امنيت ... پاي سجاده و کتاب و تسبيح بندگي انقدر دست يافتني است که گمان نميکني راه ديگري هم باشد...اما در ميان دنيا... بين تمام اذين هاي راست و دروغ ، بنده ي تو بودن سخت&amp;nbsp; است!!! خيلي سخت تر از سجده هاي مکرر و رکوع هاي طولاني... انتخاب واژه ي سر نوشت ساز روز هايم شده... چقدر خطا رفته ام... وچقدر انتخاب غلط!!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وتو تمام اين مدت نگاهم کردي... مهربان تر از مادر... پرورشم دادي تا بيازمايم و بياموزم. تا بدانم جز تو نميخواهم و جز تو آرامي ندارم. اين همه تغيير را چگونه در راهم قرار داده اي ... تقدير کردي مرا ، به شيرين ترين وجه ممکن! ان لحظه که اشک ريختم ، قهقه مقدّرم کردي و در ميان شادي غمي رساندي تا بدانم هيچ لحظه اي جز لحظه ي تسليم در برابر خواست تو پايدار نيست. من راضي شدم به انچه برايم ميفرستي اما نه مانند سالهاي بر باد رفته ام فقط با انفعال!!! فاعل شدن به انچه ميدانم انگيزه روزهايم شده ... اصلاح خرابي هايي که از خودخواهي هم نوعم در جهان زيبايت پديد امده... و رساندن پيام خلقت به ادمها ... رساندن مهرباني به نگاههاي نا اميد... ديدن نا ديده ها... خدايا، من آدم بودنم را با تمام کاستي هايش پذيرفته ام. با تمام غريزه ها... غرورها ... جهالت ها... پذيرفته ام بايد در کنار همين ها با تو باشم... صعبي راه همين است که ميان غريزه و تو ، تو را بر گزينم...ميدانم نگاهت از راهم دور نخواهد بود که هر که تو را جستجو کرد،يافت...نزديک تر از نفس &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&amp;nbsp; تنفسم را ذکر کن...تا هر لحظه ام به يادت باشم. گامهايم را سجاده کن... تا در هر قدم عبادتت کنم. قلبم را چنان سرشار فرما... که دچار غير نشود. مرا مست جام شعر آفرينشت فرما... هشياري نميخواهم! مرا بيمار کن به دردي که درمانش تو باشي... . بيچاره ام کن!!! چاره ام ميان دل ادمها نيست... چاره ي من تويي .آرام دل بي تابم... مباد رخ بپوشاني محبوب... که مست تو جام دگر نميزند!!!! &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://jurist313.ParsiBlog.com/Posts/57/%d8%a7%d8%b2+%d9%85%d9%86+%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1+%d9%88+%d8%b2+%d8%aa%d9%88+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1.../" title="از من فرار و ز تو قرار..." type="text/html" />
<author><name>م.رزاقي</name></author>
</entry>

</feed>
